عن الكتاب
شاعری انگلیسیست، برای خودش اسم و رسمی هم دارد. داشتیم در چشمهاى هم شراب مىریختیم که یککاره گفت من عاشق شعرم، اگر نمینوشتم میمُردم، تو چی!؟ تعجب کردم، از این اطوارها زیاد دیده بودم، لبى جنباندم و آرام گفتم من اگر شعر نمىنوشتم نمیمردم اما تا دلت بخواهد آدم میکشتم. پرسید داری شوخی میکنی؟ گفتم نه! بارها شده بخواهم یکی را بکُشم، بعد نقشهی قتلاش را در صفحه کشیدم و همه چی تمام شد. چشمهاش ترسیده بود، آرنجهاش که مثل دو میخ توى میز فرو رفته بود حالا چسبیده بود به پستانهاش و چسبانده بود خودش را به پشتىِ صندلى تا از خطر مترى دورتر شده باشد. براى اینکه از آن بیشتر ترس برش ندارد گفتم من واقعن اگر نمیخواستم از زندان فرار کنم هرگز نمینوشتم... مثل این شاعر انگلیسى در ایران بسیار داریم، آنها دل ندارند اما دنبال قلبی بزرگ میگردند تا خون بیشتری برای بهرهداری از فمن یعملشان پمپ کند. اگر این را از اینها بگیری دیگر نمیتوانند بشاشند به عالم، نمیتوانند خوب بگایند و از همه مهمتر دیگر فکر نخواهند کرد، براى همین بىفکرىست که دائم از من مىپرسند چرا اینقدر سکسى مىنویسى!؟ اینها همه فکر میکنند سیاسىاند، فعالاند! اما نیستند، الکى حمله میکنند، یاد گرفتهاند الکى بجنگند، با هیچ، با پوچ، با دشمن فرضى که سایهى خودشان است،عمرن بلد نیستند فکر کنند، براى همین است که مادام دنبال مرگ میدوند. بیخود نیست که دیگر از جنگ، از دشمنی و از لحن تند بدم میآید. هیچکس مجبور نیست اما مدام میشنود باید باید، باید این را دست و پا کنی، باید آن را بدست آوری اما این و آن فرقی نمی کند بدست نمی آید بلکه زیر پای باید، له میشود از دست میرود. اینها ظاهرن خوب مىجنگند، حرفهاى خوب مىزنند اما کم کم از آن ورِ بام مىافتند، نمىدانند هستى هم اسرىست هم اپدى! یک هنرمند، یک آرتیست، یک فیلسوف که عمرى مىکند محدود، در مواجهه با جهان کاملن دست خالىست اما ناگزیر است چراى پى در پى بیاورد، با یقینِ خود بجنگد، در غیراینصورت هیچ تفاوتى با عوام نخواهد داشت. هنر فنّ اجراى نه با صداى بلند است اما یک مغز، یک جفت چشم موعدى مگر چقدر مىتواند ببیند یا کشف کند؟ او باید از پیش بداند فقط راهى باز مىکند که جز شکست برایش ندارد و پیروزىِ نسبى تنها نصیب آنها که خیلىتر از بعد، از همین راه مىروند خواهد شد! او در مواجهه با جهان این غولِ از هر جهت بى دروپیکر، هرگز به درک غائى نخواهد رسید اما این دلیل نمىشود سرِ پیرى معرکهگیرى کرده عرفان علامت کند تا از عقوبتِ احتمالى مصون بماند! روشنفکرانِ ایرانى معمولن در آغاز کارشان توپ پُرى دارند، با عالم و آدم مىجنگند، حتى اگر ندانند، حتى اگر نخوانند اما هر چه که پیشتر مىروند شاخشان کوتاهتر شده از کفر مىرسند به لسانى مقرّ بالذنوب! از " گاو" به " آسمانِ محبوب"! متاسفانه این بیوگرافى که کمدىِ تهوعآورى ست درباره زندگىِ اغلب رجال هنرى و ادبىِ ایرانى مصداق دارد. همه در اوان کونِ عالم را پاره مىکنند اما همین که مىرسند دمِ مرگ، برمىگردند به دینشان، به معاد، و در نهایت توبهى خصوصى که اسمش را هم گذاشتهاند عرفان! یک عمر نمایش مىدهند براى همه و سرآخر مىرسند به او در آینه! هرگز نمىفهمند این او کسى جز تنهایى نیست، تنها آمدهاى و تنها نیز برخواهى گشت، پس او مهم نیست، تنهایى مهمتر است، فقط تنهاهایند که مهماند! تنها و تنهایى اگر درک شود دیگر کسى به خلوت پناه نمىبرد از مرگ که استعارهاى از تنهایىِ اپدىست ترس نمىکند، سرِ پیرى هى مهمل نمىبافد و دست از شعر آزاد نمىشوید و هى در غزل عرفان نمىریند! طفلى نصرت رحمانى یا اخوان ثالث و شاگردش شفیعىِ کدکنى، سرِ پیرى چقدر دروغ گفتهاند! اینها دروغ مىگویند چون که از تنهایى مىترسند، ترسوها تنهایى را مهلکترین بیمارى میمون مدرن مىشناسند، براى همین هیچ ترسویى تنها نیست، آنها ناچارند دروغ بگویند، دروغ بگویند و محبوب شوند، این روزها فقط دروغگوترینها یعنى ترسوترینها قهرمان مىشوند، تنهایى دیگر برندى نیست که کسى را جذب کند، این روزها بلاهت مُد است، هیچکس دکتراى تنهایى ندارد، ظاهرن همه تنهایند اما هنوز جامعهشناسى توى بورس است و در هیچ دانشگاهى تنهایىشناسى تدریس نمىشود، تنهایى خانقاهى درندشت است، دانشگاهى که تا بخواهى یادت مىدهد اما مدرک دستت نمىدهد، تنهایى عظمت انسان است که جز با طردِ همه حاصل نمىشود، مدیاها کار را خراب کردهاند، همه دنبال محبوبیتاند که جز محدودیت نصیب نمىکند! کار اصلی مدیا نمایش دائمی دلایل گریهست که در مقابله با آن باید پنجرهها را باز کرد و سرعتِ لبخند را در خیابان دید زد. البته این اصلن آسان نیست، یکی از طاقت فرساترین کارها در زمستان، باز کردن پنجرهها و بستنشان است، همه یک تلویزیون در خانه دارند، یک میز نهارخورى که یک نفر را روبروى خود بنشانند و مثل تلویزیون آنقدر نگاهش کنند که دیگر چیزى براى دیدن باقى نماند، آنوقت برنامهها عوض مىشوند و چشمها تغییر شیوه مىدهند، تفاوتها ریزتر شده عادت از دست مىرود، برخی با قاشق پُر غذا میخورند برخی خالی، با اینهمه هیچ دو نفری ندیدهام شبیه هم بخورند، نوع حرکت چنگالها و تماسشان با لبها، گشتنشان در بشقاب و سرسپردگیشان به قاشق و خلاصه آداب دور میز نشینیشان ... عه چقدر چندش آورند! آدمهایی که تند غذا میخورند بیشک جالبترند اما ای کاش لبهاشان مثل اردک در آب شلپ شلوپ نکند. علی عبدالرضایی